خرید بک لینک
یاد اون روز افتادم که تو فروشگاه رفاه داشتم قفسه ها رو نگاه میکردم و بی هوا زیر لب زمزمه میکردم...یاد اون خانومی افتادم که یه لحظه متوجهش شدم و دیدم داره با نگاه سرزنش آمیزش جوری بهم نگاه میکنه که انگار بزرگترین گناه قرن رو مرتکب شدم و قاعدتا" میبایست صدامو قطع میکردم و زودتر دور میشدم...ولی تو چشماش نگاه کردم و صدام رو بلندتر کردم... سالها بعد، شاید بچه هامون این نوشته رو بخونن و تاسف بخورن به حال مادراشون که سرسختانه برای موندن تو این شرایط تلاش کردن...که آواز ممنوعه...عشق ممنوعه...و گاهی حتی زندگی...

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

کی سر از اینجا درآوردم... کی دامن بلند گل گلی چین دارم رو، دمپاییهای قرمزم رو که رنگ لاک ناخونای پام بود، عوض کردم با این شلوار اتوکشیده شق و رق مردونه با نیم چکمه های زیپدار با فرم مردونه... کی موهای رها در بادم رو، با کش محکم بستم و زیر مقنعه مخفی کردم و به جای پختن کیک و دوختن رنگها به هم، سر از این شرکت و این کارای مردونه درآوردم... هر چقدر مستقل به نظر بیام، هر چقدر قوی به نظر بیام، اما من، در درونم، زنی زندگی میکنه که دوس داره وابسته باشه به عشق... فقط... ...

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدم... با ترس آب دهانم رو قورت دادم... خداروشکر...درد گلوم کمتر شده بود...و آنفلوانزا کم کم داشت میرفت.... اما فک م و دندونام همه با هم درد میکردن...هم جای دندونی که چند روز قبل جراحی شده بود و هم جای دندون عصب کشی شده که باید امروز میرفتم دکتر تا کارش رو تکمیل کنه... یاد وقت دندونپزشکی افتادم...غم دنیا ریخت تو دلم، مثل فرفره از جام بلند شدم...بساط چای و املت رو راه انداختم...همه صبحانه خوردیم...آنتی بیوتیکم رو بلعیدم و یه دونه هم مسکن و لباسهام رو پوشیدم و بدون حوصله و بطور غیر عادی بدون هیچ آرایشی راه افتادم به سمت دندونپزشکی...انگار که دنیا خاکستریه و رنگ براش زیادیه... روی صندلی دندونپزشکی زیر دست دکتر که نشستم شروع کردم به خوندن انواع ذکرها و دعاهایی که بلد بودم، تا اون آمپول ترسناک بی حسی تزریق شد، 20 سانتی از جام لیز خورده بودم و جابجا شده بودم، در حین تزریق!!! کار دکتر که تموم شد، یه نفس راحت کشیدم...رفت تا هفته بعد که دندون عقل بعدی باید جراحی بشه....چقدر میترسم از این دندونپزشکی........... از در مطب که اومدم بیرون، احساس فراغت و سبکی کردم... از د

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

جان منست او هی مزنیدش! آن منست او هی مبریدش! - آب منست او! نان منست او! مثل ندارد باغ امیدش! - متصلست او! معتدلست او! شمع دلست او! پیش کشیدش! - هر که ز غوغا، وز سر سودا، سر کشد این جا، سر ببریدش!* - - *منظور از "سر ببریدش" چیه اینجا؟!

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

همیشه اینطور نیست که همه چی دست خود آدم باشه...مثل همین پوست کلفت شدن یا به عبارتی کرگدن شدن....یهو چشم باز میکنی و میبینی که اونقدر یه جاهایی که نمیشد دووم بیاری دووم آوردی که یهویی یه پوستی برای خودت درست کردی به ضخامت شاید 5 سانتیمتر یا حتی بیشتر.....بعد میبینی که خاصیت پوستت به کل از دست رفته...دیگه زیر جوش ترین آب هم نمیسوزه...هیچ خاری توش نمیره...دیگه نرمی گلبرگ رو حس نمیکنه...و فقط چیزی به ابهت مثلا یه ساطور! ممکنه بتونه بزنه و نصفت کنه....... . اون موقعها که ساده بودم و معصوم، پیش خودم فکر میکردم چی میشه که یهو یه بره سفید خوشگل میشه گرگ...حالا یاد گرفتم وقتی بره رو تا مغز استخونش پاره میکنن و هر کسی هر تیکه ایش رو پرت میکنه یه گوشه ای، دیگه اون تیکه ها کنار هم جفت و جور نمیشن...اگر بشن هم دیگه همون بره نرم و سفید نمیشن...میشن یه گرگ زخم خورده ی وصله پینه شده... . اونقدر تو زندگی میدوی و عجله داری که برای اینکه سالم بمونی، یه حصاری دور خودت و قلبت میکشی...بعد یهو چشم باز میکنی میبینی اون حصار یه سیم خارداره...که همه ی وجود خودت رو زخمی کرده...بعد میشی یه چیزی از جنس آهن...که

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

بازم افتاده تو سرم....

کمککککککک.........

"حااااولم دگرگون میکنی...."

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

اینجا شرکت! این هم، مونیتور و کتابی که جلد کردم گذاشتم زیر مونیتور و البته هنرنمایی هنوز یلدا، 40 ساله از تهران! . . . .باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد... .آنقدر که اشکها خشک شوند... .باید این تن اندوهگین را چلاند... .و بعد... .دفتر زندگی را ورق زد...

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

چه حس خوبی داشت، اینکه باران عزیزم رو دیدم :) یه دختر دوس داشتنی و آروم و مهربون و بی نهایت خانوم:* اینکه یه دوست مجازیت حقیقی میشه و کاملا منطبق با تصوراتت هست، خیلی دلنشینه...قبلا دوسش داشتم، حالا بیشتر از قبل دوسش دارم... باران عزیزم ممنونم از کتاب دوس داشتنی و یادداشت قشنگی که برام ابتدای کتاب نوشته بودی و شیرینیهای محلی خوشمزه ای که زحمت کشیدی و آوردی... برات بهترینها و قشنگترینهارو در زندگیت آرزو میکنم:*********

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

حالا هی قشنگترین فنجونای خونه رو تو کارتون گوشه کابینتا توی هفت تا سوراخ قایمش کن...برای یه روز خاص و مهمون خاص... حالا هی قشنگترین پیرهن گلدار ابریشمی رو بذار آخر همه لباسا...جایی که دور از چشم باشه...برای یه روز ویژه... حالا هی خوشبوترین عطر رو بذار تو قوطیش و بذار ته کشو و سالی ماهی یه بار دوتا پیس کوچولو بزن که مبادا تموم بشه... رومیزی سفید و گلدوزی شده رو جمعش کن تا مبادا لک بیفته... روتختی قلاب بافی مبادا خراب بشه... مبلای سالن کهنه نشن... . انگار چه خبره؟؟؟؟؟ . اون روز خاص و ویژه و متفاوت، همین امروزه...همین حالا... . همین حالاست که باید پاشی... انگار که خاص ترین مهمون دنیا الان در رو باز میکنه و میاد داخل... رومیزی سفیدت رو پهن کن... قشنگترین سرویس عصرونه خوری رو که با یه دنیا عشق خریدی در بیار و بچین روش... پیرهن گلدار ابریشمی رو تنت کن... خوشبوترین عطرت رو بزن... زیباترین آرایش رو بکن.... . به دنیا اعتباری نیست... . امشبی را که درآنیم غنیمت شمریم... شاید ای دل... نرسیدیم به فردای دگر...

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

صفحه بندی